قطار شو که مرا با خودت سفر ببري
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 6:55
قطار شو که مرا با خودت سفر ببريبه دورتر برساني ــ به دورتر ببري تمام بود ونبود مرا در اين دنياکه تا ابد چمداني ست مختصر ببري ومن تمام خودم را مسافرت بشومتو هم مرا به جهان هاي تازه تر ببري سپس نسيم شوي تو و بعد ازآن يوسف...!که پيرهن بشوم تا مرا خبر ببري مرا به خواب مه آلود ا
هلا زلال زمين! آبروي درياها
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 6:55
هلا زلال زمين! آبروي درياهاتهي شد از نم و باران، سبوي درياها چگونه از تو بگويم؟ که بغض خواهد کرددر ابتداي سرودن، گلوي درياها هزار سال پياپي به نام تو گرم استکنار اسکله ها گفتگوي درياها از آن زمان که تو در خم، شراب ناب شديکوير پر شده از جستجوي درياها تمام قونيه، دهلي، تمام آ
بگذار زمين زير پر و بال تو باشد
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 6:55
بگذار زمين زير پر و بال تو باشدخورشيد نماينده ي فعال تو باشد بگذار پس از اين همه حرافي بي ربطخط هاي جهان جمله در اشغال تو باشد هر چند خداوند غزل را به بشر دادتا شعر برازنده ي امثال تو باشد اوضاع جهان بدتر از آن است که بالکلمضمون غزل فلسفه ي خال تو باشد يک عمر قرار است به هر
گاهي سفر به جاذبه ي ماه لازم ست
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 6:55
گاهي سفر به جاذبهي ماه لازمست ديوانگي براي همه گاه لازمست! دل کندن و بريدن رفتن محال نيست يک کوه را ارادهي يک کاه لازمست «مقصد رسيدنست» بهانهست جاده هم!تا آمدن به سوي تو يک راه لازمست! رفتن د
دلم گرفت
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 6:55
هم در هواي ابري آبان دلم گرفتهم در سکوت سردِ زمستان دلم گرفت هرجا که عاشقي به مراد دلش رسيدهرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخير...وقتي که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت بيرون زدم ز خانه که حالم عوض شوداز بس شلوغ بود خيـابان دلم گرفت امروز جمع
ناز شست روزها !حسي غريبم داده اند
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 6:55
ناز شست روزها !حسي غريبم داده اند ظاهري آرام و قلبي ناشکيبم داده اند چارشنبه سوري ام ، پايان سالي آتشين روز و شب با شوق ديدارت لهيبم داده اند نيم خورده روي دست زندگي افتاده است از بهشت گونه هايت هرچه سيبم داده اند من زمين رادوست دارم با تمام تنگي اش&nb
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 6:55
نسبت عشق به من نسبت جان است به تنتو بگو من به تو مشتاق ترم يا تو به من؟ زنده ام بي تو همين قدر که دارم نفسياز جدايي نتوان گفت به جز آه سخن بعد از اين در دل من، شوق رهايي هم نيستاين هم از عاقبت از قفس آزاد شدن واي بر من که در اين بازي بي سود و زيانپيش پيمان شکني چون تو شدم عهد شک
انگار داشتم با تو حرف ميزدم
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 6:55
انگار داشتم با تو حرف ميزدمنامه را که مي نوشتمو انگار روبرويم بوديبه کاغذ که نگاه مي کردم... در پاکت را که بستم، پشت تمبر را بوسيدم و چسباندم...ببين حالم اصلاً دست خودم نيست.درست مثل تو که پيشم نيستي..مهدي ذوالقدر