بدست علیرضا بابایی
در دسته حسین_منزوی
تاریخ : 00/7/11
ساعت : 10:49 صبح
تنم تابوت غمگینی که جانم رانمیفهمد
دلِ تنگم حصار استخوانم را نمیفهمدشبیه بغض نوزادی که ساعتهاست میگریدپر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمدانارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارمکسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمددلم تنگ است و میگریم،دلم تنگ است و میخندمکسی که نیست دیوانه جهانم را نمیفهمدچنان در آتش غم سوخته جانم که میدانمپس ازمرگم کسی نام و نشانم را نمیفهمد#حسین_منزوینویسنده : علیرضا بابایی
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته
تاریخ : 04/6/10
ساعت : 11:2 صبح
سرمست عطر موی تو چون باغ شالی ام
این قدر غرق دیدنت شده بین درچه حالی اموقتی به سوی خانه ی تو پا نهم به راههرکس که حال مرا دید گفت عالی امدر شور عشق تو صدها بلا به جاندادم و زیر پای درد چونان حس قالی اماندر مصاف خاطره هایت به یاد خویشچون لشکر شکست خورده به جنگی خیالی امدر وقت دیدن تو گویا زبان منلکنت گرفته چون تَرَک ظرفی سفالی امگویم که با تمام وجود دوست دالمتایا تو هم مرا چنین دوست دالی ام#صادق_بنویسنده : علیرضا بابایی
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته
تاریخ : 05/2/2
ساعت : 8:58 صبح
ای که می پرسی نشان عشق چیستعشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مشکلی راحت کنیدردی از در مانده ای درمان کنیدر بین این همه ی غوغا و شرعشق یعنی افت رنج بشرعشق یعنی گل بجای خار باشپل بجای این همه ی دیوار باشعشق یعنی تشنه ای خود نیز اگرواگذاری آب را، بر تشنه ترعشق یعنی دشت گلکاری شدهدر کویری چشمه ای جاری شدهعشق یعنی ترش را شیرین کنیعشق یعنی نیش را نوشین کنیهر کجا عشق آید و ساکن شودهر چه نا ممکن بود ؛ ممکن شودمولانانویسنده : علیرضا بابای
برچسب:
نویسنده: عباس
شب آن شب که عشق پر ميزد ميان کوچه بازارمتــو را در کوچه ميديدم که پا در کوچه بگذارمبه يادم هست باران شد تــو اين را هم نفهميديمن آرام رفتم تا برايت چتر بردارمتــو مي لرزيدي و دستم، چه عاجز ميشدم وقتيتــو را ميخاست بنويسد بروي صفحه، خودکارمميان خويش گم بودي ميان عشق و دلتنگيگمانم صبح فهميدي که من آن سوي ديوارمهوا تاريک تر ميشد تــو زير ماه ميخوانديمرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارمچه شد در من؟! نميدانم فقط ديدم پريشانمفقط يک لحظه فهميدم که خيلي دوستت دارماز آن پس هرشب اين کوچه طنين عشق را
برچسب:
نویسنده: عباس
پيرم و گاهي دلم ياد جواني مي کندبلبل شوقم هواي نغمه خواني مي کند همتم تا ميرود ساز غزل گيرد به دستطاقتم اظهار عجزو نا تواني مي کند بلبلي در سينه مي نالد هنوزم کاين چمنبا خزان هم آشتي و گل فشاني مي کند ما به داغ عشقبازيها نشستيم و هنوزچشم پروين همچنان چشمک پراني مي کند ناي ما خاموش ولي اين زهره شيطان هنوزبا همان شور و نوا دارد شباني مي کند گر زمين دود هوا گردد همانا، آسمانبا همين نخوت که دارد آسماني مي کند سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوزدر درونم زنده است و زندگاني مي کند با همه نسيان تو گويي
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته علی_صفری
تاریخ : 100/5/21
ساعت : 8:52 صبح
تماشایت شروع عشق در شبهای بارانیست
مرا آغاز کن با خود، جهان جای تماشا نیست!
چنان بی اختیارم کرده گندمزار موهایت
که شرح حال من مانند موهایت، پریشانیست
پریشان کن وجودم را پریشان و پریشان تر
که فرق عشق با عادت، همین میزان ویرانیست
غمی زیباتر از این عشق در دنیا نخواهی دید
که آغازش پریشانی و پایانش پشیمانیست
به بغض و گریه هایم قول دادم شانه هایت را
همین انگیزه ی طی کردن شب های طولانیست
گناه دلبری کردن تمامش گردن یوسف
که در این عشق بدنامی سزاوار زلیخا نیست
به داروها نیازی نیست وقتی که تو را دارم
علاج خستگی هایم، فقط آغوش درمانیست!
تو را از درد تنهایی،مرا از عشق ترساندند
هزاران دوستت دارم در این تردید زندانیست
من از دیوانگی در اولین دیدار فهمیدم
که امکان فرار از عشق، با دیوار حاشا نیست
نبودی باز امشب هم، خیالت را بغل کردم
به لطف عشق، با تنهایی ام تا صبح مهمانیست
تو تنها تکیه گاه امن در روز مبادایی
بیا! شبهای تنهایی کم از روز مبادا نیست
تمام شهر احوال مرا با چتر می پرسند
که بی تو آسمان روزگارم خیس و بارانیست
#علی_صفریدیگر اشعار : علی_صفری
برچسب:
نویسنده: عباس
بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها
مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها
پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است
به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها
حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت ...
حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها
مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی
بیا یک بار دیگر هم شبیه آن اوایل ها...
و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
#مرتضی_عابدپور_لنگرودیدیگر اشعار : مرتضی_عابدپور_لنگرودی
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته حسین_منزوی
تاریخ : 100/7/11
ساعت : 10:49 صبح
تنم تابوت غمگینی که جانم رانمیفهمد
دلِ تنگم حصار استخوانم را نمیفهمد
شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست میگرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد
دلم تنگ است و میگریم،دلم تنگ است و میخندم
کسی که نیست دیوانه جهانم را نمیفهمد
چنان در آتش غم سوخته جانم که میدانم
پس ازمرگم کسی نام و نشانم را نمیفهمد
#حسین_منزویدیگر اشعار : حسین_منزوی
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 99/1/24 ساعت : 1:41 صبح
آخرش درد دلم کور و کَرَم خواهد کرد
اشک آغشته به خون،خون جگرم خواهد کرد
چشم در چشم، صدایت، نفست، آغوشت
فکر این حادثه ها، در به دَرَم خواهد کرد
یاد تو در دل من مثل همان خمره ی می
هرچه می کهنه شود،مست ترم خواهد کرد
اگر این فاصله ها کم نشود می دانم
تبِ گیرایِ غمت، جان به سرم خواهد کرد
آنقَدَر مست توام بی خبر از دنیایم
آخرش مرگ فقط با خبرم خواهد کرد
جلال_جاوند
دیگر اشعار :
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 100/2/21 ساعت : 11:58 صبح
چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی؟
برِ دشمنان نشستی، دلِ دوستان شکستی
سرِ شانه را شکستم به بهانهی تطاول
که به حلقهحلقه زلفت نکند درازدستی
ز تو خواهشِ غرامت نکند تنی که کشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی
کسی از خرابهی دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمروی محبت درِ خانهای نرفتی
که به پاکیاش نرفتی و به سختیاش نبستی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی: که مگر هنوز
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی در دسته مرتضی_لطفی تاریخ : 100/2/30 ساعت : 7:51 عصر
بنشین، بگو، بشنو، برادرجان چه باید کرد؟!
با میهن - این انبوه اندوهان - چه باید کرد؟!
با میهن، این چشمانتظار، این مادر تبدار
با حال نامیزان فرزندان چه باید کرد؟!
با سالیان دور دشواری و بیماری
با دردهای زاده از درمان چه باید کرد؟!
از روزگار رفتهء ایران چه باید گفت ؟!
با نقشه آینده ایران چه باید کرد؟!
ای دستهای پینهبسته، مردم خسته!
با آجر افتاده جای نان چه باید کرد؟!
روزی به من گفتی که این گوی است و این میدان
اک
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/10/12 ساعت : 6:35 عصر
با من به خنده گفت که باری هنوز هم؟
گریان جواب دادمش، آری هنوز هم
آری اگر تو نام من از یاد بردهای
از دل نرفته یاد تو، باری، هنوز ه
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/10/13 ساعت : 9:43 صبح
نیستی ..لالایی ِ حسرت خرابم می کند
آتش تنهایی و غربت کبابم می کند
گاه می گویم که شاید این همه غم حکمت است
یا که خوشبختی به زودی انت
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی در دسته محمد_شیخی تاریخ : 97/10/16 ساعت : 6:5 عصر
زخم بر دل دارم و سخت است پنهان کردنش
مثل هابیلی که گیجم کرده فکر مدفنش
پیش من لبخند تلخی زد که حتی هیچکس
انتظارش را ندارد ل
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته سیدتقی سیدی
تاریخ : 96/10/28
ساعت : 6:20 عصر
به دور از غم؛ میان جمعی و خوشحال و خندانی
تو از یک آدم بی همدم تنها ؛ چه میدانی؟ !
اگر چه تلخ میگویی و دورم میکنی ؛ اما ؟!
به چشمانت نمی آید که قلبی را برنجانی
به هر کس میرسم ؛نام تو را با ذوق میگویم .. !
شبیه اولین تکلیف ؛ یک طفل دبستانی !!!
چه رازی عشق دارد با خودش تا حرف قلبت را
نمیگویی ، پشیمانی ،و میگویی و پریشانی؟!
کسی که عزم رفتن کرده ؛ با منت نمی ماند
نمیگویم بمانی ! چون که میدانم نمی مانی !
خیال خام من این بود ؛ پنهانت کنم ؛ اما؟!
نمیدانم چرا از پشت هر شعرم نمایانی ؟!
#سیدتقی_سیدیدیگر اشعار : سیدتقی سیدی
برچسب:
نویسنده: عباس