تنم تابوت غمگینی که جانم رانمیفهمد - تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:25
بدست علیرضا بابایی در دسته حسین_منزوی تاریخ : 00/7/11 ساعت : 10:49 صبح تنم تابوت غمگینی که جانم رانمی‌فهمد دلِ تنگم حصار استخوانم را نمی‌فهمدشبیه بغض نوزادی که ساعت‌هاست می‌گریدپر از حرفم کسی اما زبانم را نمی‌فهمدانارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارمکسی تا نشکنم راز نهانم را نمی‌فهمددلم تنگ است و م...
سرمست عطر موی تو چون باغ شالی ام - تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:25
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 04/6/10 ساعت : 11:2 صبح سرمست عطر موی تو چون باغ شالی ام این قدر غرق دیدنت شده بین درچه حالی اموقتی به سوی خانه ی تو پا نهم به راههرکس که حال مرا دید گفت عالی امدر شور عشق تو صدها بلا به جاندادم و زیر پای درد چونان حس قالی اماندر مصاف خاطره هایت به یاد خویشچون لشکر...
نشان عشق چیست - تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:25
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 05/2/2 ساعت : 8:58 صبح ای که می پرسی نشان عشق چیستعشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مشکلی راحت کنیدردی از در مانده ای درمان کنیدر بین این همه ی غوغا و شرعشق یعنی افت رنج بشرعشق یعنی گل بجای خار باشپل بجای این همه ی دیوار باشعشق یعنی تشنه ای خود نیز اگرواگذاری آب ر...
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم - تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:25
شب آن شب که عشق پر ميزد ميان کوچه بازارمتــو را در کوچه ميديدم که پا در کوچه بگذارمبه يادم هست باران شد تــو اين را هم نفهميديمن آرام رفتم تا برايت چتر بردارمتــو مي لرزيدي و دستم، چه عاجز ميشدم وقتيتــو را ميخاست بنويسد بروي صفحه، خودکارمميان خويش گم بودي ميان عشق و دلتنگيگمانم صبح فهميدي که من آن ...
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند - تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:25
 پيرم و گاهي دلم ياد جواني مي کندبلبل شوقم هواي نغمه خواني مي کند همتم تا ميرود ساز غزل گيرد به دستطاقتم اظهار عجزو نا تواني مي کند بلبلي در سينه مي نالد هنوزم کاين چمنبا خزان هم آشتي و گل فشاني مي کند ما به داغ عشقبازيها نشستيم و هنوزچشم پروين همچنان چشمک پراني مي کند ناي ما خاموش ولي اين زهره شيطا...
تماشايت شروع عشق در شبهاي بارانيست - تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 21:27
بدست علیرضا بابایی در دسته علی_صفری تاریخ : 100/5/21 ساعت : 8:52 صبح تماشایت شروع عشق در شبهای بارانیست مرا آغاز کن با خود، جهان جای تماشا نیست! چنان بی اختیارم کرده گندمزار موهایت که شرح حال من مانند موهایت، پریشانیست پریشان کن وجودم را پریشان و پریشان تر که فرق عشق با عادت، همین میزان ویرانیست غمی...
بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها - تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 21:27
بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت ... حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی بیا یک بار دیگر هم شب...
تنم تابوت غمگيني که جانم رانميفهمد - تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 21:27
بدست علیرضا بابایی در دسته حسین_منزوی تاریخ : 100/7/11 ساعت : 10:49 صبح تنم تابوت غمگینی که جانم رانمیفهمد دلِ تنگم حصار استخوانم را نمیفهمد شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست میگرید پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد دلم تنگ است و م...
آخرش درد دلم کور و کرم خواخد کرد - تاریخ: 1400/3/16 ساعت: 23:24
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 99/1/24 ساعت : 1:41 صبح آخرش درد دلم کور و کَرَم خواهد کرد اشک آغشته به خون،خون جگرم خواهد کرد چشم در چشم، صدایت، نفست، آغوشت فکر این حادثه ها، در به دَرَم خواهد کرد یاد تو در دل من مثل همان خمره ی می هرچه می کهنه شود،مست ترم خواهد کرد اگر این فاصله ها کم نشود می د...
چه خلاف سر زد از ما که درِ سراي بستي؟ - تاریخ: 1400/3/16 ساعت: 23:24
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 100/2/21 ساعت : 11:58 صبح چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی؟ برِ دشمنان نشستی، دلِ دوستان شکستی سرِ شانه را شکستم به بهانهی تطاول که به حلقهحلقه زلفت نکند درازدستی ز تو خواهشِ غرامت نکند تنی که کشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی کسی از خرابهی دل نگرفته باج هر...
بنشين، بگو، بشنو، برادرجان چه بايد کرد - تاریخ: 1400/3/16 ساعت: 23:24
بدست علیرضا بابایی در دسته مرتضی_لطفی تاریخ : 100/2/30 ساعت : 7:51 عصر بنشین، بگو، بشنو، برادرجان چه باید کرد؟! با میهن - این انبوه اندوهان - چه باید کرد؟! با میهن، این چشمانتظار، این مادر تبدار با حال نامیزان فرزندان چه باید کرد؟! با سالیان دور دشواری و بیماری با دردهای زاده از درمان چه باید کرد؟! ...
با من به خنده گفت كه باري هنوز هم؟ - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:59
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/10/12 ساعت : 6:35 عصر با من به خنده گفت که باری هنوز هم؟ گریان جواب دادمش، آری هنوز هم آری اگر تو نام من از یاد بردهای از دل نرفته یاد تو، باری، هنوز ه
يا خودت با من بمان يا خاطراتت را ببر - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:59
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/10/13 ساعت : 9:43 صبح نیستی ..لالایی ِ حسرت خرابم می کند آتش تنهایی و غربت کبابم می کند گاه می گویم که شاید این همه غم حکمت است یا که خوشبختی به زودی انت
زخم بر دل دارم و سخت است پنهان کردنش - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:59
بدست علیرضا بابایی در دسته محمد_شیخی تاریخ : 97/10/16 ساعت : 6:5 عصر زخم بر دل دارم و سخت است پنهان کردنش مثل هابیلی که گیجم کرده فکر مدفنش پیش من لبخند تلخی زد که حتی هیچکس u200eانتظارش را ندارد ل
به دور از غم؛ ميان جمعي و خوشحال و خنداني - تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 10:44
بدست علیرضا بابایی در دسته سیدتقی سیدی تاریخ : 96/10/28 ساعت : 6:20 عصر به دور از غم؛ میان جمعی و خوشحال و خندانی تو از یک آدم بی همدم تنها ؛ چه میدانی؟ ! اگر چه تلخ میگویی و دورم میکنی ؛ اما ؟! به چشمانت نمی آید که قلبی را برنجانی به هر کس میرسم ؛نام تو را با ذوق میگویم .. ! شبیه اولین تکلیف ؛ یک ط...
فکر ميxadکردم در آغوشش بگيرم بهتر است - تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 10:44
فکر میxadکردم در آغوشش بگیرم بهتر است بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است گرم آغوشش شدم ،دست و دلش لرزید و گفت : شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است از قفس، هرکس رهایت می کند، عاشقتر است این که من با آن که آزادم، اسیرم، بهتر است عشق من ! این روزهــا آزادگان زندانی اند زندگی، بی عشق ، زندان است ، گی...
مو طلا بافته و نقره تن و پنجه بلور - تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 10:44
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/11/18 ساعت : 11:26 صبح مو طلا بافته و نقره تن و پنجه بلور آفتاب آمده از جاده ی ابریشم دور مملو از شوق حضور منتظر مانده لب پنجره ات غرق در شادی و شور تا به گلدان خیال تو ببخشد گل نور تا تو چون فاخته ها مثل دلباخته ها بالهای مژه ات را بگشایی با ناز تا تو در سمفونی...
مرده ام؛ اين نفس تازه من فلسفه دارد - تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 10:44
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/11/20 ساعت : 5:15 عصر مرده ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد عقربی را که خودش را زده، زود است ملامت تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد دوستی با تو میسّر که نشد، نقشه کشیدم با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد گفته بودند که در شهر شبی ...
زندگي درد قشنگيست که جريان دارد - تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 22:02
بدست علیرضا بابایی در دسته علی صفری تاریخ : 96/10/5 ساعت : 12:13 عصر تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد زندگی درد قشنگیست که جریان دارد زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش! که بدون تو فقط خواب پریشان دارد یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?! کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد ! خواب بد دیده ام ای کاش خدا...
مثل يک جنگل پاييزي سرما خورده - تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 22:02
بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 96/10/7 ساعت : 9:53 صبح مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده شدهام بیرمق و غمزده و تا خورده اخم کن، زخم بزن، تلخ بگو، سر بشکن قالی آن گاه عزیز است که شد پا خورده ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند؟ بس که آب و نمک از سفرهی دریا خورده عشق، داغ است و دوای تن سرد من و ...